وقتی صدای زوزه ی بادهای جنوب غربی خزر – که از سمت مرداب می وزند و پس از پیچ و […]

وقتی صدای زوزه ی بادهای جنوب غربی خزر – که از سمت مرداب می وزند و پس از پیچ و تاب خوردن در نیزارها گویی که ریتم و آهنگی خاص به خود می گیرند – به گوش  می رسد، شاید برای بیشتر موجودات زنده ی این حوالی صدایی آشنا و حسی طبیعی باشد. به هر حال به نیمه ی زمستان نزذیک می شویم و مرداب ، اوجِ شکنجه های سردِ بهمنی اش را با سیلی هایی که باد به گوشش می نوازد تحمل می کند. لابد این هم صدای غریو مظلومانه ی دردهایش است.

 

اما شب هنگام، آنگاه که قوهای سپید دسته دسته در آسمان خفته ی شهر به سمت مرداب پرواز می کنند، می دانند که این صدا همان صدای همیشگی نیست!

فرا رسیدن بهمن برای قوهای سپید یادآور غربت یک مسافر است.

 

قوها با گذر از تن  افسرده ی مرداب، نیلوفرشان را می یابند، بر او سلامی از مهر می کنند و از احوال تلخ روزگارش جویا می شوند:

 

نیلوفر جان!

به راستی چرا در میان این همه گلها، اینچنین تک و تنها در میان مرداب خفته ای ؟

با من از حال غمگین “جدا بودن” بگو، “سوا بودن” سر از سرها

بگو “یکه بودن” در جهان چه حسی دارد؟

“تنهایی” در خلوت نیزار…

 

اما نیلوفرم

این را بدان که نرگس و لاله و گلهای دیگر در باغ زندگی می رویند و آنگاه که پاییز فرا برسد تنشان را به دست فرسایشگرش می سپارند و نابود می شوند.

اما تو پادشاه چهارفصل امپراطوری این مردابی !

پادشاه بمان … بمان تا تن غریب و زخم خورده ات ،  مثل همیشه مأوایی برای بالهای خسته ی قوها باشد.

 

 

***

 

سیروس آبای !

سلام و درود ما را از میان ساکنان این شهر خفته در آغوش مردابت پذیرا باش.

این چند سطر را نوشتم تا فقط بدانی که هنوز در هیاهوی بی رحم رنگ ها و فصل ها، خیال نیلوفرینت از یادمان نرفته …

 

فرا رسیدنِ بهمنِ زادروزت مبارک …

 

 

مژده شجری کهن

ملوان کلاب.نت (www.MalavanClub.Net)