صبح فردا، هنگامی که خورشید بی رمق هفتمین روز بهمن ماه از پس ابرهای انبوه آسمان شهر روزنه ای برای […]

صبح فردا، هنگامی که خورشید بی رمق هفتمین روز بهمن ماه از پس ابرهای انبوه آسمان شهر روزنه ای برای نفوذ پیدا کند، ۱۳۰ روز از تنها صفحه ی رنگی تقویمِ سال فوتبالی ملوانی ها گذشته است.

 

 

 

 

 

 

 

آخرین بار ۲۹ مرداد سال جاری بود که همراه با لبخند قرص خورشید، لب های مردم شهر نیز خندان بود. لبخندی که خیلی زود روی چهره ها ماسید و جایش را به بُغضی سنگین در گلو داد. بُغضی که حتی فریاد های بی امان از روی سکوهای سن سیروس در طی هفته های متوالی نیز التیامش نبخشید.


بغض بعضی ها خیلی زود شکست؛ سه هفته بعد از آن روز هنگامی که قوهای سپید غرق در خون و عرق برای متوقف کردن خودروسازان سایپا دست و پا می زدند عده ای آرام گریستند. بعضی ها دو هفته بعدتر هنگامی که تمثیل قایقرانشان از فرط کلافگی و استیصال برایشان دستی به نشانه ی خداحافظی تکان داد دلشان لرزید و دقایقی بعد همصدا با فریادهای پر فشار کاپیتان بعد از گلزنی ، گریه کردند.


آنها که صبورتر بودند بیشتر تحمل کردند. آنقدر دردها را در خودشان ریختند و زخم ها را به جان خریدند که سر انجام در آخرین هفته قبل از آغاز تعطیلات لیگ روی سکوهای یادگار امام قم با تنی فرسوده از یک سفر پر مشقت هنگامی که ملوانانشان را خوشحال از به ثمر رساندن یک گل تساوی بخش در واپسین ثانیه های بازی می دیدند دلشان از اوج غربت قوی زیبا شکست و اشکشان روی چهره های یخ زده از سرما جاری شد…

 

همه گریه کردند!

 

 

پیوند عاطفی ملوانی ها با تیم محبوبشان چیزی فراتر از رابطه ی معمول یک تیم فوتبال با هوادارانش است. بارها نیز بازیکنان و مربیان غیر بومی با قرار گرفتن در کنار تیم بر صحت این ادعا مهر تایید زده اند. شهری که پس از شکست های ملوان انگار ابرهای آسمانش تیره تر و هوایش سردتر است حتی اگر وسط تابستان باشد و پس از پیروزی هایش خورشید درخشان تر و نفس ها گرم تر است حتی اگر چله ی زمستان باشد.

با علم به این موضوع به جرات می توان گفت همه  ملوانی ها در چند وقت اخیر تحت شدیدترین فشارهای روحی و روانی قرار گرفته اند، بارها به بن بست خورده و به کلی ناامید شده اند، بارها با غرق شدن در دریای افکار گوناگون ساعت ها از پرداختن به زندگی عادی دور شده اند و …

همه ی این عذاب ها روی هم رفته موجب شده مُشتی به نشانه ی اعتراض گره شود، مُشتی که روز به روز محکم تر می شد اما نمی دانست به کدام طرف فرود آید. در آخر هم فشار ناخن ها در تن خودمان فرو رفت و به خودمان آزار رساندیم.

 

 

اما دیگر نایی برای اعتراض هم باقی نمانده ! هواداران ملوان در طی چند وقت اخیر آنقدر به دنبال پیدا کردن متهمان پرونده ی تضعیف این تیم به صحبت های این و آن گوش فرا داده، آنقدر در انتظار یک جواب روشن، یک کمک بی دریغ، یک پشتوانه ی محکم و یک ناجی توانمند مانده اند که دیگر رمقی برای دنبال کردن حوادث خارج از مستطیل سبز ندارند و تمام حواس خود را متمرکز به ساق های بازیکنان کرده اند.

وقتی کلافی بیش از حد پیچ در پیچ می شود دیگر حوصله ای برای پیدا کردن سرِ گم شده ی آن باقی نمی ماند.

 

 

کم تر از سه روز دیگر سوت شروع نیمه ی باقی مانده ی لیگ برتر به صدا در می آید و قوهای سپید به مصاف رقیبان تا دندان مسلح خود خواهند رفت.

شاید بتوان گفت نسل نوجوان و جوان ملوان شاهد خطرناک ترین برهه ی زمانی ملوان در طول سال های عمرشان خواهند بود. آنجا که حتی یک لغزش کوچک می تواند فاجعه ای غیر قابل جبران به بار آورد.

 

” امید همچون خون در روان آدمیست که اگر نباشد گامی به پیش نمی رود و اگر باشد جهانی را دگرگون می سازد” (۱)

۱۳ هفته معادل ۳۹ امتیازِ دست نخورده پیش روی ماست. یک تیم همدل و هزاران هواداری که هم قسم شده اند تا آخرین لحظه با تمام وجود هوای ملوانشان را داشته باشند… همین برای رستگاری یک تیم فوتبال در هر جای دنیا کافیست به شرط اینکه شمع امید قلبهایمان را خاموش نکرده باشیم.

 

 

همه ی ما از فکر کردن به روی تاریکِ آخرِ این قصه هراس داریم و بارها شده که حواسمان را از فکر کردن به آن پرت کرده ایم چون به اندازه ای دردناک و غم انگیز است که حتی تصورش قلب آدم را می خراشد.

حتی اگر هیچ دری به روی ما باز نشد و هیچ ترفندی هم کارساز نبود شاید خدا به چشمان غمگین آن پیرمردی رحم کرد که هر صبح با چهره ای گرفته و درهم در حالی که بر عصای چوبی اش تکیه زده مقابل گیشه ی روزنامه فروشی تیتر اخبار را در جستجوی یک نوید بر انداز می کند.

شاید خدا به دل آن مادر پیری رحم کرد که بعد از هر نماز قبل از هر چیز برای سربلندی و موفقیت ملوان دست به دعا بلند می کند.

شاید …

 

 

از چرخ به هر گونه همی دار امید   وز گردش روزگار می لرز چو بید

گفتی که پس از سیاه رنگی نبُود   پس موی سیاه من چرا گشت سفید (۲)

 

(۱) حکیم ارد برزگ

(۲) حافظ

 

 

یادداشت: مژده شجری کهن

عکس: رضا عصمتی

منبع : ملوان کلاب.نت – www.MalavanClub.Net