چشمهای نگران صیاد پیر به آن دور دورهاست.دریا خشمگین است.گوئی حریف میطلبد.صدای امواج کوبنده را که میشنود لبخند تلخی میزند. […]

چشمهای نگران صیاد پیر به آن دور دورهاست.دریا خشمگین است.گوئی حریف میطلبد.صدای امواج کوبنده را که میشنود لبخند تلخی میزند.

 

نگاهی به قایق کهنه و رنگ و رو رفته اش می اندازد.زیر لب زمزمه میکند:

ای رفیق قدیمی / مونس روزهای کولاک و شبهای سرمای زمهریر

تنها تو میدانی که ماهی را از درون دریای خروشان بیرون آوردن چه زور بازوئی میخواهد.آن روزها که من و تو جوان بودیم وباهم به دریا میزدیم بالاخره دست خالی برنمیگشتیم.روزی مان را با هر کلکی به دست می آوردیم.دریا با من صحبت میکرد.میگفت :خلاصه تو هم پیر میشوی.امروز دریا به رویم میخندد.نه باور نمیکنم.من پیر نشده ام.کمی ناخوشم .با همین حال نزارم باز هم با قایق کهنه ام به دریا میزنم.حقم را از او میگیرم.تازه بعد از من پسرم به دریا میزند .بعد از او هم پسرش.همانطور که من بعد از پدرم به دریا زدم.

 

کمی آنطرفتر صیادان جوان با قایق فایبرگلاسشان رهسپار دریایند.یکی از انها به پیرمرد پوزخند میزند:عمو جان برو کنار بخاری.یه وقت نچای!!دریا امروز گشنه اس.نخوردت یه وقت!!اصلا بیا با هم مسابقه بدیم ببینیم کدام یکیمون برنده اس؟پیر مرد لرزید اما کم نیاورد.گفت: باشه قبول. کم کم مردم لب ساحل جمع شدند.پچ پچها شروع شد.این چه مسابقه ایست ؟چند تا جوان گردن کلفت مغرور تا دندان مسلح یک طرف.بعدش پیرمرد صیاد طرف دیگر! این که عادلانه نیست. قایق لکنده و تور پاره و پاروی شکسته که حریف نیروی جوانی و قایق مجهز نمیشه. اما یکی از میان جمع گفت:بیایین به پیرمرد صیاد روحیه بدیم.تشویقش کنیم. نذاریم فکر کنه که پیر و نحیف شده. بهش بگیم تو بهترین صیاد این آبادی هستی. امید همه ما به توست.تجربه و غیرت تو را اون بی تجربه ها ندارن. برو که ما پشتتیم رفیق. صیاد پیر قصه مون از شنیدن صحبتهای مردم روحیه گرفت. خونی تو ی رگهایش جوشید. داغ شد. الو گرفت. نگاهش را به آسمان دوخت و از صمیم قلب فریاد زد: خدایا دستمو بگیر. به امید تو به اب میزنم. صدای غرش موتور صیادان جوان به گوش میرسید که امواج سهمگین را میشکافت و جلو میرفت. صیاد پیر هم پاروزنان روی اب بالا و پائین میرفت.هنوز صدای مردم را از ساحل میشنید که میگفتند: تو بهترین صیاد این منطقه ای . همه با بیم و امید به کرانه ای مینگریستند که انتهایش ناپیدا به نظر میرسید. دستهای مردم در هم گره خورده بود با صدای واحد پیرمرد را دعا میکردند . از داخل موجهای کف آلود قایقی کهنه نمودار شد آهسته ولی محکم و استوار به ساحل نزدیک میشد . خودش بود . صیاد پیر قصه ما با کیسه ای پر از ماهیهای کوچک و بزرگ.تور فرسوده اش که دیروز برای صید ماهی پهن شده بود امروز روزی اش را به او داد.پیرمرد وقتی به ساحل رسید از خستگی نای بلند شدن از روی زمین را نداشت.همه انرژی اش را تخلیه کرده بود.وقتی روی دوش مردم از خوشحالی به بالا و پائین پرت میشد خندید.درست مثل جوانیهایش.

 

او غرور را به ساحل نشینان برگرداند.دیگر آرزوئی نداشت جز آنکه پسرش کار را تمام کند.پرچم را باید بالا نگهداشت.دریا داشت آرام میشد.شاید او هم فهمیدکه حریف پیرمرد نمیشود .

 

ملوانم ما میدانیم تو بهترین صیاد این سرزمینی ! ما به تو ایمان داریم و عاشقانه تا روز آخر به پایت می ایستیم ! با همه ی سختیها و رنج ها می دانم که می توانی میدانم که می توانیم ! دست در دست هم نامت را فریاد میزنیم و به کمک یکدیگر این عاشقانه را برای همیشه جاودان نگاه خواهیم داشت …

 

 

محسن جفرودی

منبع : ملوان کلاب.نت – www.MalavanClub.Net