خود قایقران هم زخم خورده همین نامردمی ها بود، نامردهایی که او را در اوج بلوغ مربیگری از کشاورز تهران […]

خود قایقران هم زخم خورده همین نامردمی ها بود، نامردهایی که او را در اوج بلوغ مربیگری از کشاورز تهران به بندرعباس تبعید کردند، اختاپوس هایی که اجازه ندادند سیروس در گیلان مربیگری کند.

 

 

بوی دریای کاسپین و عطر باغ های چایی و شالیزارهای گیلان مثل همیشه سیروس را شیدای خود می کرد. قایقران بیشتر از همه جا دلش برای تختی انزلی تنگ شده بود، همان جایی که بارها مردم انزلی و هواداران ملوان را شاد به خانه ها فرستاده بود و همان جایی که هنوز قهرمان اول آن است.


کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران که یک تنه با آن پاس های ۵۰- ۶۰ متری که درست روی بند کفش مهاجم فرود می آمد، با آن شلیک های سنگین که توپ و دروازه بان را با هم به درون دروازه می فرستاد، با آن قدرت رهبری بی نظیر و صلابت بی همانند، بغضش ترکید وقتی که چمن فرسوده تختی انزلی را دید، استادیوم ۶۲ ساله انزلی را مانند دوران بازیگری اش به امان خدا رها شده دید: صندلی های شکسته و رنگ و رو رفته، عدم سرویس دهی مناسب… قایقران فوتبال ایران تلخنده ای زد: «چرا بندرانزلی که یکی از قطب های فوتبال و ورزش کشور است نباید دارای یک مجموعه ورزشی مناسب و شایسته قهرمانان و ورزشکارانش باشد؟! »


سیروس دور دیگری در شهر زد، وقتی عکس هایش را در خانه ها، مغازه ها و پشت شیشه ماشین انزلی چی ها دید از قدر شناسی مردم انزلی احساس غرور کرد و بر دستان پینه بسته مردان دریا بوسه زد.


سیروس سری هم به مزارش زد که بر رویش نوشته شده بود: «سیروس قایقران فرزند ذکریا(پرویز) قایقران در اول بهمن ماه ۱۳۴۰ در کلویر بندرانزلی به دنیا آمد و هشت ساله بود که فوتبال بازی کردن را شروع کرد. ۱۲ ساله بود که به آرزویش یعنی رسیدن به پیراهن تیم ملوان شهرش رسید و از آن به بعد تقریبا همیشه همین پیراهن سفید را بر تن داشت. در ۱۶ سالگی با ملوان بندرانزلی قهرمان لیگ جوانان گیلان شد و همان سال بازیکن تیم بزرگسالان ملوان شد و فقط یک سال بعد عضو تیم منتخب گیلان شد. سیروس سرانجام در سال ۱۳۶۳ توسط فریدون عسگر زاده به اردوی تیم ملی فوتبال ایران دعوت شد و سه سال بعد اولین بازیکن شهرستانی شد که زنده یاد پرویز دهداری بازوبند پر افتخار کاپیتانی تیم ملی ایران را به بازویش بست. جوان ترین کاپیتان تاریخ تیم ملی فوتبال ایران در مجموع ۴۳ بار برای تیم ملی بازی کرد که ۲۱ بار بازوبند به دستش بود. در این بازی ها ۱۴ گل هم برای تیم ملی ایران زد که معروف ترین آنها گلی بود که در یک بازی حماسی در پکن به تیم ملی کره جنوبی زد و باعث شد ایران به دیدار فینال بازی های آسیایی ۱۹۹۰ پکن برسد، سپس این جام را فتح کند و پس از ۱۲ سال حضور مجدد خود را به عنوان یک قطب در فوتبال آسیا اعلام کند. قایقران در دو دوره از مسابقات جام ملت های آسیا (۱۹۹۸ و ۹۲) کاپیتان تیم ملی ایران بود و در سال ۱۹۹۱ عضو تیم منتخب آسیا شد. سیروس قایقران با پیراهن سفید ملوان بندرانزلی در سال های ۱۳۶۵ و ۶۹ قهرمان جام حذفی ایران شد و دو بار در جام باشگاههای آسیا(۱۳۶۵ و ۷۰) با قوهای سپید نماینده ایران بود. از زیباترین گل های قایقران می توان به گلی که با پیراهن منتخب گیلان در سال ۱۳۶۳ از ۳۰ متری وارد دروازه دینامو درسدن آلمان(شرقی) که ماتیاس سامر در آن تیم بازی می کرد زد و گلی که از ۴۰ متری در دیدار منتخب گیلان و مازندران در سال ۱۳۶۴ در چهار چوب لیگ قدس وارد دروازه پیروز جغتاپور کرد، اشاره نمود. همچنین دو گل او به وحید قلیچ و پرسپولیس در نیمه نهایی جام حذفی سال ۶۹ در انزلی فراموش نشدنی است.»


سیروس فاتحه ای برای خودش خواند و به راه افتاد، به تمام شهرها و روستاهای گیلان سر زد تا مردم گیل و دیلم را که در زمان زنده بودنش، عاشقانه دوستش داشتند و پس از مرگش نیز اسطوره خود را فراموش نکردند از نزدیک ببیند.


سیروس دلش برای تمام همبازیان و دوستانش خیلی تنگ شده بود. به یاد روزهای اوج ملوان افتاد: «در سال ۶۵ که قهرمان ایران شدیم، رفتیم به جام باشگاههای آسیا در سری لانکا و به دور نهایی هم راه یافتیم، دور نهایی که باید عربستان می رفتیم نگذاشتند برویم که اگر می رفتیم قادر بودیم حتی به مقام قهرمانی آسیا دست یابیم، البته چون شهرستانی بودیم و پول نداشتیم نرفتیم و گرنه اگر یک تیم تهرانی و سرخابی بود حتما فدراسیون آنها را می فرستاد. »


انگار همیشه دست هایی در کار است تا ملوان موفق را متوقف کند، این توهم توطئه دایی جان ناپلئون نیست، این یک حقیقت تاریخی است! انگار برای بعضی ها پرواز قو زجر آور و بی معنی است!!


شماره هشت و کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران از بی معرفتی های ورزش و فوتبال ایران در حق قهرمانان و افتخار آفرینانش به ستوه آمد. پا طلایی ها و سر طلایی های فوتبال ایران، خانه شان را فروختند تا بتوانند مخارج درمان خودشان را تامین کنند، اما در مجلس ختم شان، آقایان آن قدر دست گل فرستادند که اگر پولش را به خود آنها می دادند، الان زنده بودند!!!


خود قایقران هم زخم خورده همین نامردمی ها بود، نامردهایی که او را در اوج بلوغ مربیگری از کشاورز تهران به بندرعباس تبعید کردند، اختاپوس هایی که اجازه ندادند سیروس در گیلان مربیگری کند و آقایان حق العمل کار و کارشناس را به عنوان مشاور به گیلان آوردند. اختاپوس هایی که برای منافع شخصی خود حاضرند ایران و مردم خود را به آسانی به تراول های رنگارنگ بفروشند!! دنیا عوض شده سیروس! حالا دیگر کسی مثل تو به خاطر یک تار سیبیل یا یک استکان چای قند پهلو، جوانی اش را تقدیم نمی کند!!


سیروس به خانه شان هم رفت. پدرش «آقا پرویز» را دید که چشمانش بعد این همه سال از جدایی پسرش «سیروس» و نوه اش «راستین» نمناک است، به نزدیک حاج خانوم هم رفت اما نخواست اشکش را در آورد. حاج خانوم عکس های سیروس را روی فرش خانه گذاشته بود و یک لحظه چشم از جگر گوشه اش بر نمی داشت.


قایقران سری هم به زمین فوتبال محله شان زد، همان جایی که فوتبال را از آن شروع کرده بود، کودکانی که در زمین شهاب فوتبال بازی می کردند با هیاهوی خود شور و نشاط به پا کرده بودند اما دو قدم آن طرف تر، چند جوان را دید که از بس مواد مخدر کشیده بودند به حالت مرگ روی زمین افتاده بودند!


سیروس حالش بد می شود، به پاتوق دایمی خود «مغازه وافی»در خیابان گلستان انزلی می رود، می بیند که خرابش کرده اند و می خواهند انپارتمان بسازند! به دور و برش نگاه می کند، لهجه های غیر آشنایی می شنود. منتظر می ماند، بعد از دقایقی سرانجام یک انزلی چی می بیند. می پرسد: «بچه های انزلی کجا هستند؟! »


سیروس جواب را در مهاجرت انزلی چی ها به خارج از انزلی و خارج از ایران می یابد. قایقران از روییدن قارچ گونه انپارتمان ها در خاطره انگیزترین بندر دنیا دل آزرده می شود. در انزلی دیگر نشانی از زمین «بالون صحرای غازیان» و زمین «پاس میان پشته» نیست که روزگاری کارخانه بازیکن سازی فوتبالشهر انزلی بودند.


سیروس عاشق طبقات پایین اجتماع بود و مرامش را از پوریای ولی و پهلوانان نامی ایران زمین وام گرفته بود، الان شاید خیلی ها ندانند که قایقران آن ماشین گران قیمت را که در اوایل دهه ۷۰ سوار می شد، فروخت تا… سیروس! بگذار بگویم دهها دختر جوان با کمک های تو به خانه بخت رفتند و به گفته زنده یاد حاج آقا احسان بخش، خانواده آنها پس از مرگت، بهت زده می پرسیدند سیروس برای ما همه کار کرد، با کمک او سرمان را بلند کردیم، حالا که رفته چه کار کنیم؟ سیروس! بگذار بگویم که خانه ات در خیابان شانزدهم امیرآباد تهران، پناهگاه تمام بچه های گیلان و شمال بود. هر کس کم می آورد پیش تو می آمد و خندان به خانه اش بر می گشت.


سیروس دلش به اندازه تمام دنیا گرفت وقتی که دید پیرمرد خنزر پنزری در شب عید بر روی صندلی بلوار خوابیده است، صبح عید به زیر کرپی و گذر ماهی فروش ها رفت، چون می دانست که مردم منتظر تحویل سال هستند و مرکز انزلی خلوت تر از همیشه است.


قایقران به اعلامیه های روی دیوار نگاه می کرد که از درگذشت مشتی آبای آگاه شد و زیر لب حمد و سوره ای خواند. در لحظه تحویل سال سیروس بر بلندای موج شکن انزلی ایستاده بود و با تمام وجود برای بهروزی ایرانیان دعا می کرد.


بوق کشتی ها که به صدا در آمد، سال ۱۳۹۳ آغاز شد. «احمد رضا عابد زاده» و  «مجتبی محرمی» برای عید دیدنی به انزلی آمدند و سلام گرم تمام ملی پوشان و همبازیان سیروس را برایش به همراه آوردند.


و حالا سیروس بعد از باران نوبهاری در گوشه ای از ساحل طوفانی، در حالی که هیچ کس او را نمی بیند، برای بانوی وفادارش ترانه می خواند: « *دریا طوفان داره وای، باد و باران داره وای، گیله مرد آی خوانه، می نازنین یار لیلی… »


*ترانه ای که توسط استاد احمد عاشور پور اجرا شده است.

 

منبع : خزر اسپورت – کاوه چلمبری