در پس این طوفان و آشوب، اما مالا زای بر می خیزد، اگر چه شهری را که دوست می دارد […]

در پس این طوفان و آشوب، اما مالا زای بر می خیزد، اگر چه شهری را که دوست می دارد غبار گرفته باشد. او بر می خیزد همچنان که پیشینیان دریا دلش بعد هر طوفانی بر خاسته اند.

 

 

 

باید قبل از یکی از دیدار های حیثیتی انزلی چی ها در رختکن ملوان می بودی تا عمق جملات مازیار زارع، کاپیتان این تیم در پوست و استخوانت می نشست، بازیکنان قبل از شروع بازی دور هم حلقه زده اند، مازیار می گوید: «بچه ها باید به خاطر این مردم هر چه در توان دارید مایه بگذارید. دیروز پیرمردی را در خیابان دیدم که به من گفت: آقا مازیار من از زندگی هیچی ندارم، تمام دلخوشی و زندگی ام ملوان است، به بچه ها بگویید انزلی چی ها از آنان فقط برد می خواهند.» اشک در چشمان چند نفر از بازیکنان حلقه می زند.


بازی ملوان و نفت تهران با پیروزی شیرین قوهای سپید ایران تمام شده، ملوانان به رسمی که از چهار دهه پیش به جا مانده است به سمت هواداران در چهار گوشه سن سیروس می روند و ادای احترام می کنند.


مازیار به سمت سکوی قوهای وحشی می رود و پیراهن خود را به هواداران تقدیم می کند. برف شدت گرفته، برف آن قدر می بارد و می بارد تا شهر را کاملا سپید پوش و غرق در خود کند.


حالا آن پیرمرد سقف خانه اش در آبکنار فرو ریخته و زن همسایه چند ساعت است که دیگر نفس نمی کشد و پیکر بی جانش زیر خروارها برف در حیاط خانه مدفون شده است.


مالاها هم دیگر به آب نمی زنند چون تالاب و ساحل انزلی یخ بسته و روی طبق های چوبی ماهی فروشان به جای ماهی، فقط و فقط و فقط برف است که دیده می شود.


و در میان این سکوت تلخ، تنها صدای کاکایی ها است که نوید زندگی می دهد، و شگفت در دل مردابی که فراموش شده، موسیقی زندگی به گوش می رسد و این درس طبیعت به انپارتمان سازهایی است که فضای شهر را تنگ کرده اند که البته اگر گوش شنوایی داشته باشند که بعید است چنین باشد! دلال هایی که از ریختن برف سقف اپارتمانشان به خانه همسایه نیز ابا ندارند! چه برسد به این که دست همسایه شان را بگیرند!!


در پس این طوفان و آشوب، اما مالا زای بر می خیزد، اگر چه شهری را که دوست می دارد غبار گرفته باشد. او بر می خیزد همچنان که پیشینیان دریا دلش بعد هر طوفانی بر خاسته اند.


دریا طوفان داره وای، باد و بوران داره وای؛ و باد ما را می برد به زیر کرپی آن جایی که پیرمرد هنوز منتظر سیروس آبای است، سیروسی که کاپیتان و ناخدای همیشگی کشتی ملوانان است.


هوا بس ناجوانمردانه سرد است آبای! قایق مالا هزار بار می شکند و می شکند اما او باز دل به دریا می زند؛ برف های تالاب که آب شود و آن نوجوان ملوانی در سن سیروس، از عمق جان و دلش فریاد بزند ملوان، یعنی انزلی زنده است. یعنی ملوان زنده است…

 

منبع: خزر اسپورت – کاوه چلمبری